در سردي يک غروب دل تنها شد
بعد از تو تمام شهر بي فردا شد
من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد
وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا
تو رفتي و دود از دل من بر پاشد
اين درد، عجيب لحن تندي دارد
چون مشت تو بد جور برايم واشد
بعد از تو تمام شهر بي فردا شد
من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد
وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا
تو رفتي و دود از دل من بر پاشد
اين درد، عجيب لحن تندي دارد
چون مشت تو بد جور برايم واشد

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 21:9 توسط خیام سرحدی
|